#رخصت_پارت_245

باتوام میگم نگام کن …

د میگم نگام کن …

برگشت سمتو چشمای اشکبارش دلمو خنجر زد …

دیدم کاپیتان …دیدم قران خودندن هاتو …گریه کردناتو …دیدم ..

شکایتی ندارم نه پیش خدا نه بنده اش

این از این …

اینا اگه بفهمن اومدم منت کشی میگن خاک توسرت ..

ولی من میگم خاک تو سر کسی که چند سال بعد به دلش بگه عشق …دلش بهش بگه خاک توسرت ..

اقای دماغی …

اگه الان اینجام و من جات دارم خواستگاری میکنم توءون بی عرضگی و بی جنمی توعه …

اینکه همون اول نیومدی بگی چته چه مرگته دردت چیه …

اشارم رفت سمت در …از این در اگه بدون تو برم بیرون …

دیگه ابغوره نمیگیرم …ماتم تعطیل ..تموم میشه و خودمو از نو میسازم

اما …

اگه با خودت برم دنیامو پات میزارم …نگامو زمین دوختمو گفتم هستی ..؟

صدای خوشحالش بع گوشم رسید هستم ….

زیر گازو خاموش کردم همه چی حاظر بود …

برای مهمونی که از صبح سخت تدارکش رو دیده بودم ..

مهمونی که قرار بود بودنش اخر قصه ی من بشه…تو این نه سال خیلی اتفاقا افتاده …

دایی با حدیث ازدواج کرده …

سارا و لیلا بچه دار شدن …

بابام یه حجره کوچیک قالی فروشی راه انداخته و با مهران شریکی کار میکنن

میلاد مهندس عمرانه و مربی جوانان کاراته شده …

مهناز و سام بعد فوت مادرسام از کشور رفتن …

سوگند ازدواج کرده …

سارینا مونده و اتلیه نقاشی راه انداخته

وطوقی من روپشت بوم جدید لونه داره….

رضا و نگار ازدواج کردن …

و خیلی اتفاقای دیگه …

کلید تو قفل در چرخید و سورنا و ماهرو وارد خونه شدن اقای کاپیتان با عصبانیت به اشپزخونه اومد و بطری اب و سرکشید

romangram.com | @romangram_com