#رخصت_پارت_243

و روی تخت نشستیمو وحدیث و سارا تند تند سفارش دادن

لیلا:تو خودتی …

نگاهمو به رود خونه ی خروشانی که از بقلمو میگذشت دوختم و گفتم چیزی نیست …

_منم که ار ار …

لبخند تلخی زدمو صدای قل قل قلیون به صدا دراومد

بااخم نگاهمو بع سارا ومهناز دوختم که سارا با لکنت گفت به جون مادرم اولین و اخرین بارمه عباس بفهمه کتلتم میکنه

پوزخندی زدمو گفتم راحت باشین …

و ماشین دوباره به حرکت دراومد و اینبار حدیث پشت فرمون نشست …

وهمه خوابیدن ….

چشمامو روی هم گذاشتم ولی خواب به چشمم نمیومد ….منتظر بودم …داغون بودم …و اعتراف میکنم دلتنگ بودم …

تو ذهنم به هیچ وجه نمیگنجید باعث نبودن الان محمد من سورنا باشه…

حدیث:ادرسو نگاه کن ببین همین جاست …

تکونی تو جام خوردمو ادرسو نگاه کردم …اره خودشه همین کوچست …

در حالی که وارد کوچه میشد گفت بی کله ای تو ام ها…

صدای ضربان قلبم بالا رفت …

حدیث:ببین پلاکش چنده ….

_27

_اینم پلاک بیست و هفت …ارازل بریزین پایین

پیادع شدیم …

نفس عمیقی کشیدم و بع سمت در حیاط رفتم …

دستم رو روی زنگ گذاشتم ..و چند دقیقه بعد بر خلاف انتظارم پسری شونزده هیفده ساله درو باز کرد …هول کردمو گفتم

اقای دباغی اینجاست…؟

با تعجب نگام کرد وگفت کاپیتان و میگین؟

و اینبار من تعجب کردم …

و پرسیدم کاپیتان؟

_بله دیگه ..اقا سورنا گفته از این به بعد کاپیتان صداش بزنیم …

بدون تو جه به پسرک وارد خونه شدم بغض کردمو تموم افکارم پرت کاپیتان بودنش شد …

در ورودی خونه رو باز کردم و کفشامو جلوی در داوردم …

وارد خونه شدم …و با دیدنش روی مبل که پشت به در بود سرجام خشک شدم …

و دلم لرزید …

romangram.com | @romangram_com