#رخصت_پارت_155
خانم حاجی :فرحزاد
سایه :اوممممم فرحزاد اونجاس که سورنا دماغش شکست؟
حاج خانم خندید وگفت اره همونجاس
کجابودین؟
سایع به کیسه های تو دستشون اشاره کرد وگفت رفته بودیم واسه سارینا وسایل نقاشی بگیریم
_خوب حالا میاین
نگاهی به من انداخت و بااکراه گفت دلم میخواست همراهتون بیام اما سرم یکم درد میکنه …سارینام که فکر کنم کار زیاد داره
سارینا فوری پرید تو حرفشو گف نه امروز کاری ندارم یکم صبر کنین عمه جون برم اینارو بزارم بالا و بیام
عههههه
ادم با قاشق چاه بکنه ولی این ریختی ضایع نشه …
سایه هم وسایلارو زد زیر ب*غ*لشو رفت
حقته تاتو باشی قیافه نیای
💙سورنا 💙
تقریبا همه حاظر بودیم تو حیاط و منتظر سارینا بودیم
ماهور یه گوشع وایساده بود و به درختا نگاه میکرد
چرا رفتاراشو زیرنظر میگرفتم نمیدونم….
حاجی و مادرو همسر سوار ماشین شدن و اشاره به ماهور و سارینا کردم که سوار نشن
در حیاطو باز کردمو حاجی رو راهی کردم
سمتم اومدن دستکشامو دستم کردم
_کاپیتان برادر… یابو رو زین کردی؟
از اصطلاحش خندیدمو گفتم با اجازتون
و کلاه کاسکتمو سرم کردمو جلوی در حیاط توقف کردم
اونام اومدن و سوار شدن و راه افتادیم
❤️ماهور❤️
یه جای خوب و باصفا ….
اما من بدبخت هروخ هرجا میرم اگه ننه بابامو میلاد نباشن خوش که بهم نمیگذره هیچ ..
تازه زهرمارمم میشه
روتخت نشستیم
و حاجی از حج و خاطراتشون میگه
و ماهام بهش گوش میدیم
romangram.com | @romangram_com