#رخصت_پارت_154


برو دخترم حاظر شو کع همراهمون بیای

با یه لبخند پت و پهن گفتم چشم و رفتم تو اتاق

💙سورنا💙

منتظر مونده بودیم

با اینکه اون بلا رو سرم اورد

ولی بازم خوشحال بودم از دیدنش ….

این دیدن ها

با دیدن های قبل تر فرق میکرد

دیدن های سوگند که هنوزم باعث ازارم میشه ….

از اتاق بیرون اومد و باز من رو به وجد اورد …

بازم هم چادر…چادری که سوغات حاجی بود ….

همه خیره شدیم بهش

نگاشو زمین انداخت و گفت

دستتون درد نکنه حاجی…

حاجی با لبخند نگاهش کرد وگفت قابلتو نداشت دخترم

و بعد خداحافظی کردیمو راه افتادیم .

❤️ماهور❤️

به خونه ی حاجی رسیدیم چقد دلم واسه اینجا پر پر میزد

نمیدونم عجوج مجوج کجان

وارد پذیرایی شدیمو

و سوری خانم گفت مصطفی میگم که امشب چون ماهور جانم هست بریم شام رو فرحزاد …

حاجی کتش رو رو دسته ی مبل گذاشت و گفت چه فکر خوبی رو چشمم مادر جان

همه نشستیمو سورنا رفت تو اتاقش

درباز شد و کپی پیستای جولیا پندلتون وارد شدن

و سلام کردن

خانم حاجی با دیدنشون گفت چه خوب شد اومدین شمام میان ؟

سلام دادن و و با کنجکاوی پرسیدن کجا

سوری خانم انگار از این دعوت زیاد خوشحال نشد

چون بلافاصله اخماش قفل شد تو هم


romangram.com | @romangram_com