#رخصت_پارت_134
_نه به خدا
_پس چی شده که اینجوری از هم فرار میکنید
نشستم پشت میز جوابی نداشتم ….
واقعا چرا ازهم فرار میکردیم؟
شام رو که خورده نخورده پاشدمو
برای اینکه ذهنم مشغول نباشه رفتم کمک بهار تو اشپز خونه
یه چند دقیقه بعد سارینا و سوری خانم هم اومدنو پشت میز ناهار خوری نشستن و به گپ وصحبت گذشت
واینکه فهمیدم سایه برای شام رفته خونه ی سوگند اینا حقا که بااون تیپ های آلا بِلاشون باهم در وتخته بودن
سارینا یه جورایی فرق داشت خونگرمو مهربون…..
سرگرم تعریف کردنو چرت وپرت گفتن شدیم تا اخرشب ، اخرشب همه جمع کردیم که بریم بکبیم سرجامون
ولی این دلم دل نبود ….
شرمنده از روی خدایی که خیلی وقته فراموشم کرده ….
شرمنده از اون قول وقراری که مهر شرفم پاش خورده…..
شرمنده از اون اصل مردونگی …..
دراز کشیده بودم ولی مگه خواب به چشمم میومد ….
تو جام نشستمو زانوهامو ب*غ*ل کردم سوری خانم خان شیشم خوابش رو هم رد کرده بود
و من …..
دلم پوکیده خدا ….
آخ خدا… خدا جون؟!!! من غلط کردم وارد این دنیاااا شدم دیگه نمیتونم…
پاشدم دم پنجره ولب تاقچه نشستمو بیرونو نگاه کردم منتظرش بودم
عجیب بود که هنوز نیومده
اونقد موندم که ….
_____
با باز کردن چشمام بیدارشدم وگردنم بد خشک شده بود
یه نموره افتاب زده بود
ولی کامل صبح نشده بود
امروز باس میرفتم مریض خونه وقت زیادی نداشتم
شاید همین فردا پس فردا مرخصش میکردنو من هیچی تو چنته نداشتم
دستمم به جایی بند نبود خوب هم حالیم بود که مهران نداره
romangram.com | @romangram_com