#رج_زدن_های_زندگی_پارت_87

بالاخره من بايد برم... چه امروز... چه ده روز ديگه... چه يه سال ديگه.... کسي که بايد بره ميره ...دير وزود داره سوخت وسوز نداره ...

اخرين نخ رو هم ميبرم ...قالي روي دستهاي پر از زخمم مثل بچه هاي يتيم مويه ميکنه ...

با اينکه اين اخري ها هميشه حرص ميخوردم وگره ميزدم ..ولي بازهم دوستش داشتم ...اخرين دست رو هم روي گره ها ميزنم ..

خداحافظ بچه هاي من ...درکنارهم هميشه خوش باشيد ..يارو غم خوار هم ..مبادا يکيتون شل بشه ..باز بشه ..خراب بشه ..من شماهارو با جون ودل گره زدم ...مراقب خودتون باشيد ...

قالي رو که توي ملافه ميپيچم... دلم ميگيره ..حالا که تموم شده نوبت به فروش من رسيده ...يعني قراره زنش بشم ؟..اره ديگه ...حتما زنش ميشم ..

ولي يه زن خريده شده ...درست مثل برده هاي قديم ..

با بقيهءعروسها فرق دارم ....بابت من پول داده خيلي هم براش خرج برداشتم ...ده ميليون ..کم پولي نيست ...با پنج تومنش ميشه دوتاي خونهءشمسي خانوم رو خريد ..

واي خودمم نميدونستم چقدرقيمتم بالاست ...نه خوبه ...حداقل اگه ميگم دارم خريد وفروش ميشم ...ميتونم به سقف خريدنم پز بدم ..

-آهاي جماعت ...منو ببينيد ..فروشي ام... ولي قيمتم بالاست هر کسي نميتونه پولش رو بده ..هر کسي وسعش نميرسه منو بخره وروم قيمت بزاره ......

ديگه چشم ديدن سورج رو ندارم ..نه سورج ...نه مصطفي.... همه ءمردها يه جورن ..

دلم ميخواد همشون رو دسته کنم ..يه دور ديناميت درو گردن همشون بندازم ....يه کبريت وتمام ...

حتي اگه خودمم هم اون وسط از هستي ساقط بشم ..برام مهم نيست ..


romangram.com | @romangram_com