#رج_زدن_های_زندگی_پارت_86

خدايا خدايا دارم ديونه ميشم ...توحيد کجايي که ببيني فتوکپيت با زندگي من چه کرده؟کجايي که ببيني کسي رو که جاي خودت فرستادي داره با من چه ميکنه ...؟

واي .....ميخواد منو بخره؟ ...ميخواد صاحبم بشه ؟ميخواد...؟

مصطفي چي گفت ...؟ ده ميليون ...گفت قيمتم ده ميليونه ...

گفت اماده شم بعد از تموم شد ن تابلو فرش... بايد به قيمت ده ميليون تومن فروخته بشم ..

تــــــــق ... نبود؟ ... کس ديگه ي نيست؟.... تق... پس فروخته شد... فروخته شد ..به سورج صباهي ...به قيمت ده ميليون تومن ...

خدايا الان اونقدر عصباني وناراحتم که ميتونم تمام اين تابلو فرش رو به اتيش بکشم ..من فکر ميکردم دوستم داره ...فکر ميکردم....

خدايا.... اصلا چرا فکر ميکردم ..؟

کسي تا حالا به هم نگفته بود تو حق فکر کردن هم نداري ...تو حق داستان سرايي نداري ...

يه ليوان اب رويه کله سر ميکشم ...نه داغ دلم خنک نميشه ...مگه ميشه بايه ليوان اب خنک همه چيز براي ادم اسون بشه ...؟

عصبانيم ...خيلي خيلي خيلي عصبانيم ..

قالي تموم شده ...نخ ها رو ميبرم ...دونه به دونه ...تار به تار ...مثل خداحافظي اخر ....

از وقتي شنيدم فروخته شدم ...شب وروز نشستم پاي قالي تا تمومش کنم ...


romangram.com | @romangram_com