#پونه_(جلد_دوم)_پارت_97
_ کي دوباره همديگه رو ميبينيم .
تندي جواب دادم:
_ شنبه چهار عصر پارک دانش آموز.
و بعد دويدم و ازش دور شدم.خودمم نفهميدم چرا و چطور اون حرفو زدم اما به هر حال گفته بودم و کاري نميشد کرد و در اون موقعيت که ماشين امير حسين جلوم توقف کرد اصلا به اين موضوع فکر نمي کردم و فقط دنبال توضيحي براي کتايون بودم که شک نکنه و در همون حال سريع در ماشينو باز کردم و روي صندلي عقب نشستم و سلام کردم:
_ سلام.
_ س...سلام پ...پونه خانوم.خوب هستين؟
امير حسين جوابمو قبل از کتايون اد و دختر خاله م در حاليکه بر مي گشت طرفم و کلوچه ي توي دستشو بهم تعارف مي کرد گفت:
_ سلام پونه جون خوبي؟
يه تيکه از کلوچه ش برداشتم و جواب دادم:
_ مرسي خوبم.
romangram.com | @romangram_com