#پونه_(جلد_دوم)_پارت_451

عه عصمت هم در تاييد حرف اون گفت:

_ آره عمه مادرت درست ميگه.

اما علي در جوابشون گفت:

_ نه عمه ميلي به غذا خوردن ندارم.فقط خسته م و مي خوام برم بخوابم.فردا کلي کار دارم.

اما عمه عصمت به حرفش گوش نکرد و در حاليکه بلند مي شد و از اتاق مي اومد بيرون گفت:

_ اينطوري که نميشه عمه! شب گشنه بخوابي خوب نيست که!

و حين اينکه ميرفت تو آشپزخونه منو صدا زد:





_ پونه دخترم بيا يه ظرف بدم بهت واسه شوهرت غذا ببري.


romangram.com | @romangram_com