#پونه_(جلد_دوم)_پارت_452

بدون حرف رفتم دنبالش توي آشپزخونه.عمه عصمت که مشغول کشيدن غذا توي يه ظرف شده بود با اومدن من يه لحظه دست نگه داشت .نگاهي به در انداخت و آهسته گفت:

_ پونه مادر يه سوال ازت بپرسم جوابمو ميدي؟

سرمو تکون دادم و گفتم:

_ بپرس عمه خانوم.

_ علي ناراحت به نظر ميرسه تو مي دوني چرا؟

دلم از سوالش ريخت و زمزمه کردم:

_ ناراحت؟

و وقتي نگاه منتظر عمه خانومو ديدم سري تکون دادم و گفتم:

_ نه...

پرسيد:


romangram.com | @romangram_com