#پونه_(جلد_دوم)_پارت_450
معصومه خانوم که حواسش کامل رفته بود روي دوختن دکمه پيراهن بابا عزيز سرشو بلند کرد و نيمچه لبخندي زد و جوابشو داد:
_ بيا مادر.اينجاييم.توي اين اتاق.
نگاهمو از اون برداشتم و به سايه ي علي که افتاد رويديوار و بعد به خودش که تو چهار چوب در ظاهر شد چشم دوختم:
_ سلام.
اما همينکه بقيه جواب سلامشو دادن و چشمش به بهنام افتاد که رو به روي تلويزيون دراز کشيده بود اخماش رفتن توي هم به من اشاره کرد که بريم خونه.منم فوري بلند شدم و رفتم چادرمو برداشتم که صداي معصومه خانوم رو شنيدم:
_ علي مادر!کجا؟!شام نخورده ...
علي جواب داد:
_ خيلي خسته م مامان.باد برم استراحت کنم.فردا صبح زود کلي کار دارم.
معصومه خانوم گفت:
_ خسته اي همين جا شامتو بخور و استراحت کن...
romangram.com | @romangram_com