#پونه_(جلد_دوم)_پارت_427

_ همينم هست كه مادرم انتظار داره ما زودتر بچه دار بشيم.

از حرفش خوشم نيومد،چون داشت خواسته ى مادرشو به زبون مى آورد براى همين گفتم:

_ ولى هنوز خيلى زوده.

سرشو چرخوند طرفم و پرسيد:

_ چرا زوده؟!ما كه وضع زندگيمون بد نيست،من كار ميكنم و درآمدم كفاف زندگيمونو ميده تو هم

نه دانشجويى و درس مى خونى و نه كارمندى كه وقت واسه بچه دارى نداشته باشى اتفاقا اينجورى سرت هم گرم ميشه.

اخم كردم و لبامو جمع كردم.درست ميگفت،ولى من نمى خواستم قبول كنم چون نمى خواستم اين طورى مادر على به خواسته ش برسه و حرفشو به كرسى بنشونه.نمى خواستم اون تو زندگيمون دخالت كنه.نمي خواستم مجبور به قبول چيزي بشه.على اما بدون توجه به حالت من گفت:

_ اينطورى مادرم بهونه اى براى ايراد گرفتن از تو هم پيدا نمى كنه.

خواستم بگم حرف مادرشو نزنه،بگم دلم نمى خواد همه چى به حرف مادر اون پيش بره اما يهو با ديدن دو تا چهره ى آشنايى كه بين درختا قدم ميزدن دهنم باز

موند و انگار على هم متوجه حالت من شد كه سمت مورد نظر منو نگاه كرد و يهو پا شد و حيرت زده گفت:


romangram.com | @romangram_com