#پونه_(جلد_دوم)_پارت_426

حرفمو قطع کرد و گفت:

_ نگو به خاطر دخترخالت بوده که باور نميکنم.

با اخم رومو ازش برگردوندم و جوابشو ندادم.ازش دلخور شده بودم .

_ تو هنوز نسبت به...

مکث کرد و من سرمو چرخوندم طرفش و منتظر ادامه ي حرفش شدم اما اون گفت:

_ولش کن مهم نيست.

و به نيمكت تكيه داد و پاشو روى پاى ديگه ش انداخت.همون موقع پسر كوچولوى توپ به دست توپشو انداخت سمت ما كه قل خورد و كنار پاى على وايساد. على پاشو از روى پاش برداشت،خم شد و توپو قل داد سمت بچه،پسر كوچولو دويد و توپو گرفت و با شيطنت

نگامون كرد و توپو دوباره انداخت سمت ما،على از كارش خنده ش گرفت و دوباره توپو فرستاد طرف اون و اين بازى براى چند دقيقه طول كشيد تا اينكه مادر بچه صداش كرد و اون توپشو بغل گرفت دويد به سمتى .على با نگاه دنبالش كرد و زمزمه كرد:

_ بچه ها واقعا دوست داشتنين.

هيچى نگفتم و اون ادامه داد:


romangram.com | @romangram_com