#پونه_(جلد_دوم)_پارت_423

با شنيدن اين حرفش به روش لبخند زدم و گفتم:

_ممنون.

و رو کردم به کاوه و رفتم طرفش و خطاب بهش با لحني عذرخواهانه گفتم:

_ ببخشيد پسر خاله.تو رو خدا از دستم ناراحت نشو.امشب اصلا حالم خوش نيست.از طرف من از همه عذرخواهي کن.شرمنده.

کاوه به زحمت لبخند نصف نيمه اي تحويلم داد و جواب داد:

_ دشمنت شرمنده دختر خاله.

صداي گرفته ش نشون مي داد ناراحته و من با احساس ناراحتيش سرمو انداختم پايين و گفتم:

_ بازم شرمنده.خداحافظ.

ازش که خداحافظي کردم از پله هاي ايوون پايين رفتم و گذاشتم علي هم خداحافظي کنه و ده دقيقه ي بعد وقتي آزانسي که خبر کرده بوديم رسيد و سوار شديم حس کردم بالاخره آزاد شدم و مي تونم تو فضاي ساکت خونه ي خودم يه نفس راحتي بکشم.

.


romangram.com | @romangram_com