#پونه_(جلد_دوم)_پارت_424
اما علي به جاى آدرس خونه آدرس پارك بيرون از شهرو داد که حيرت زده نگاش كردم.چيكار داشت مى كرد؟مگه نمى خواستيم بريم خونه؟!متعجب از كارش پرسيدم:
_ چرا پارک...
نذاشت حرفمو تموم كنم و گفت:
_ حوصله م سر رفته.دلم مي خواد بريم پارک يه هوايي بخوريم.
حيرت زده تر از قبل تماشاش كردم و به پشتى صندلى تكيه دادم.كم كم از شهر خارج شديم و بالاخره به پارك رسيديم.وقتى على كرايه رو حساب كرد و رفتيم تو خيلى سريع يه نيمكت پيدا كرديم كه زير درختا كنار راه سنگ فرش شده ى منتهى به درخروجى بود.بدون حرف رفتيم همونجا نشستيم و مشغول تماشاى
مردمى شديم كه براى تفريح اومده بودن شديم .
همون طور كه حواسم به پسر بچه ى سه چهارساله ى توپ به دستى بود پرسيدم:
_ به نظرت کار بدي کرديم وسط جشن خداحافظي کرديم اومديم اينجا؟
نفس عميقى كشيد و گفت:
_اينو خودت بايد بگي.
romangram.com | @romangram_com