#پونه_(جلد_دوم)_پارت_409

از حرفى كه آهسته بهم گفت نگاهمو دزديدم و گونه هام داغ شدن.

ولي اين بار اون صداشو بلندتر كرد و على رو مخاطب قرار داد:

_ على جان!ديگه وقتش نيست فكر يه كوچولو باشين؟خسته شديم بس که انتظار کشيديم.

على حرفى نزد و من كه سرم پايين بود صداى مادرشوهرمو شنيدم كه غيظ آلود گفت:

_ الان وقت اين حرفا نيست فرزانه!

با همين يه جمله ى اون فرزانه ساكت شد و ديگه حرفى نزد و عزيز آقا در تاييد حرف زنش و براى دفاع از ما گفت:

چهار ماه بيشتر نيست كه_

كه ازدواج كردن و هنوز براى اين حرفا زوده.

اين حرف كه زده شد ديگه كسى تا بعد از شام چيزى نگفت،ولى وقت جمع كردن سفره که رسيد وقتى من و فرزانه براى چند دقيقه اى تنها شديم با لحن عذرخواهانه اي ازم پرسيد:

_از حرفم ناراحت شدى؟


romangram.com | @romangram_com