#پونه_(جلد_دوم)_پارت_410
مى دونستم منظورش كدوم حرفه اما خودمو زدم به اون راه و گفتم:
_ از كدوم حرف؟
اومد جلوترو دستشو روى بازوم گذاشت و گفت:
_ همين كه گفتم بچه دار بشين.
بعد بدون اينكه بهم مهلت حرف زدن بده پچ پچ كرد:
_ به خدا به خاطر خودتون گفتم،من مى دونم اگه دير بشه اين زن دايى معصومه چقدر اذيتت مى كنه،آخه منتظر يه همچين موقعيتيه كه بهونه اى پيدا كنه و نيش و كنايه بزنه،تونميشناسيش و نمى دونى ولى من يه عمره ميشناسمش،الان درسته ساكته و خيلى چيزى نميگه ولى مطمئن باش اين سكوت ظاهريه،من مى دونم اون هميشه على رو مى كشه كنار و در مورد تو باهاش حرف ميزنه نمى دونم چى ميگه ولى مطمئنم حرفاى خوبى نميزنه.سر منم همين بلا رو آورد.عاطفه که دنيا اومد کلي حرف بارم کرد.که دختر زام و پسر بزرگش ناکام مونده و از اين حرفا.الانم هنوز بهم گوشه کنايه ميزنه.خودت هم شاهدي.
با دقت به حرفايى كه زد گوش کردم و نگاش كردم نگاهش صادقانه و دوستانه بود .و البته حرفايي که ميزد درست بود.من خودم شاهد بودم گاهي چطور بهش طعنه ميزنه .شاهد بودم گاهي به پسرش مهران پسر نداشتنشو گوشزد مي کنه.اما اون حتي به عمه عصمت هم گاهي طعنه تنها بودن و بچه نداشتنو ميزد و به نظرم اين براش يه عادت شده بود که اين طور حرف بزنه و رفتار کنه.شايدم واقعا اعتقادش اين بود که بچه بايد حتما تو زندگي آدم باشه.
فرزانه که ديد من رفتم توي فکر دوباره شروع كرد به حرف زدن:
_ الانم باز رفته على رو كشونده يه گوشه و در گوشش پچ پچ ميكنه.اگه يه نگاه بيرون آشپزخونه بندازى خودت متوجه ميشى.
بى اراده و تحت تاثير حرفاى اون از آشپزخونه بيرون اومدم اما همون وقت صداى
romangram.com | @romangram_com