#پونه_(جلد_دوم)_پارت_396
_ اگه قبول کرده بودي برات يه خونه بخرم يا همونو که از قبل برات در نظر گرفته بودم قبول مي کردي الان مجبور نبودي اينجا زندگي کني.
با اخم کمرنگي جواب دادم:
_ همين برام كافيه.
و رفتم به آشپزخونه تا چايى دم كنم و مشغول شدم.کتري رو گذاشتم روي گاز و قندونو از قند پر کردم.در حال آماده كردن فنجونا بودم كه نگين اومد توى آشپزخونه و در حاليكه دور و برشو نگاه مى كرد گفت:
_ چه جاى خوبى دارين.
جوابشو ندادم چون حواسم به كارم بود.اومد نزديكتر و گفت
:وقتى بابا گفت نامزديت با پسرخاله ت به هم خورده ناراحت شدم.ولي خوب شد که يه نفر ديگه رو به جاش پيدا کردي.
از حرفش خوشم نيومد.جواب دادم:
_من پيداش نكردم خودش اومد
خواستگاريم.
romangram.com | @romangram_com