#پونه_(جلد_دوم)_پارت_354
_ برو تو.
سرمو انداختم پايين ورفتم داخل و در حين
قدم گذاشتن توى حياط اون دستشو پشت كمرم گذاشت و منو به داخل راهنمايى كرد و درو پشت سرمون بست.من با تحسين به حياط كاملا تميز و نسبتا بزرگ خونه نگاه كردم و بى اختيار گفتم:
_ چه حياط تميزى!
على در حاليكه هنوز دستش پشت من بود گفت:
_ خب بايدم تميز باشه،ناسلامتى اين خونه چند تا خانوم و کدبانو داره.
حرفى نزدم و همراهش از حياط رد شديم و اون در حال داخل شدن به راهروى پهن و كوتاه خونه صداشو صاف كرد و گفت:
_ ياالله!صابخونه!ما اومديم.
و به من اشاره كرد چادرمو بردارم و در همون موقع خواهرزاده هاي دو قلوش مهيار و مازيار و برادرزاده ش عاطفه که يه دختر يازده دوازده ساله بود با سر و صدا به استقبالمون اومدن و فاطمه خواهر كوچيكتر علي در حاليكه عينك دور طلايى قشنگى روي صورت کک مکي سفيد و بي خونش نشسته بود و يه كتاب
زمين شناسى دستش بود اومد بچه ها رو از دور و برمون دور کرد و سلام كرد:
romangram.com | @romangram_com