#پونه_(جلد_دوم)_پارت_353
گوشيشو در آورد و مشغول شماره گرفتن شد و بعد از مدت كوتاهى مشغول حرف زدن با صداى اون ور خط شد:
_ الو بهنام! موتوره رو گذاشتم جلوى پارك كوچيكه بيا ببرش.
_ ...
_ نه من با پونه داريم ميريم خونه،ببين سوييچ زاپاسه كه همرات هست!
_ ...
_ خوبه پس بيا ببرش.
_ ...
_ باشه پس فعلا.
تماسو كه قطع كرد بلافاصله دوباره مشغول شماره گرفتن شد و دوباره سر حرف زدنو باز كرد و من فهميدم داره با مامانم
حرف مي زنه و از حرفاش فهميدم مامان اجازه داده كه همراهش برم و اين شد كه همراه شوهرم به خونه ش رفتم،خونه ى دو طبقه ى قديمى اى كه يه بار براى آرايش آورده بودنم اونجا و اون موقع از شدت خجالت اصلا نگاش نكرده بودم.اما حالا كه پشت در وايساده بودم از همونجا در حال تماشا بودم،خونه ديواراى آجرى داشت و شاخه هاى درختاى توت و ليمو و خرما از پشت ديواراش سرك كشيده بودن،ساختمون هم يه ساختمون آجرى دو طبقه بود .كه طبقه ى دومش عمه عصمت پير زندگى مى كرد.على كه در سبز و آبي سيرو باز كرد كنار وايساد و گفت:
romangram.com | @romangram_com