#پونه_(جلد_دوم)_پارت_355

_ سلام داداش.

ولى وقتى نگاهش متوجه من شد با تعجب چشماي سياه بادومى قشنگشو از پشت شيشه هاى عينك بهم دوخت و سلام كرد:

_ سلام.

معلوم بود انتظار ديدن منو توي اون لحظه نداشت.جواب سلامشو دادم و على رو بهش گفت:

_ پونه امروز ناهار مهمون ماست.

بعد در حاليكه نرم منو به جلو هل مى داد از فاطمه پرسيد:

_ مامان تو آشپزخونه ست؟

و جواب شنيد:

_ آره داره با عمه عصمت و فرزانه و مهناز چايى مى خوره.

_ على منو به سمت آشپزخونه هدايت كرد و يه يا الله ديگه گفت كه يه نفر از توى آشپزخونه جوابشو داد:


romangram.com | @romangram_com