#پونه_(جلد_دوم)_پارت_131
روي صندلي نشستم و خواستم جوابشو بدم که رفت و جعبه ي دستمال کاغذي رو برداشت و درهمون حال شروع کرد به بلند بلند حرف زدن:
_ هر چي هي هيچي نميگم پر رو تر ميشه.قبلا به زور زبونش باز ميشد الان آدمو درسته قورت ميده.
کمي جا به جا شدم و تصميم گرفتم از ماشين پياده بشم که چشمم به زخم پيشونيم و وضعيت نامرتبم افتاد . به خودم گفتم بهتره اول سر و وضعمو مرتب کنم و تا موهامو بردم زير روسريم و و به چشمام که هنوز خيس بودن و از گريه ي زياد قرمز شده بودن دست کشيدم و با انگشت ماليدمشون:
_ ببينم زخمتو!
سرفه اي کردم و سرد و خشک جوابشو دادم:
_ نمي خواد خودم تميزش مي کنم.
و از توي جعبه چند برگ دستمال کاغذي در آوردم و در حاليکه توي آينه ي جلوي ماشين نگاه مي کردم پيشونيمو تميز کردم.خوشبخاته چيز نگران کننده اي نبود.فقط يه خراش کوچيک بود که يه کم مي سوخت اما در مورد همون خراش هم بايد کلي توضيح مي دادم.
_ در مورد...خواستگاري راست گفتي؟
خيلي آروم و نامطمئن سوالشو پرسيد.بدون اينکه نگاش کنم جواب دادم:
_ من اونقدر بي عقل نيستم که در مورد يه چنين موضوعي دروغ بگم.
romangram.com | @romangram_com