#پونه_(جلد_دوم)_پارت_132

دستمالا رو مچاله کردم و توي مشتم گرفتم و بلند شدم و خواستم برم که پرسيد:

_ تو چي جوابشونو دادي؟

با تعجب نگاش کردم.چرا اين سوالا رو مي پرسيد؟منظورش چي بود؟چهره ش گرفته بود و سايه ي يه درخت افتاده بود روي صورتش.يعني نگران بود؟نگران من و وضعيتي که داشتم؟نگران جوابي که مي خواستم به علي بدم!قيافه ش که چيزي نشون نمي داد.حالتش جدي بود.چشم ازش برداشتم و بي تفاوت گفتم:

_ هيچي.

صداي نفس راحت کشيدنشو شنيدم و بيشتر تعجب کردم.اگه از خودش نشنيده بودم که گفته بود من دختري رو که يه نفر ديگه رو دوست داره نمي خوام صد در صد مطمئن ميشدم هنوز بهم احساسي داره مخصوصا با اون حرفايي که کتايون در موردش زد.اما شک داشتم ديگه احساسي بهم داشته باشه وگرنه اونقدر باهام بدرفتاري نمي کرد.پس چش بود؟از چي مي ترسيد؟

در حاليکه ازش دور ميشدم فکرم رفت طرف حرکات و رفتارش.

فصل بيست و يکم

(1)

خسته و کوفته درو باز کردم و قدم به حياط گذاشتم و به مادرم که داشت حياطو مي شست سلام کردم:

_ سلام مامان.


romangram.com | @romangram_com