#پیغام_عشق_پارت_238

جدید توی رگام جریان پیدا کرده بود. نمی دونستم که چم شده. توی ذهنم بردیا و اون نگاه مشکی رنگش رژ
میرفت...
زمان حال :
امروز وقتش بود که با مامان و بابام درباره ی بردیا حرف بزنم، من عاشق بردیا بودم؛ اون هم عاشق من بود؛ پس دیگه
جایی برای تردید وجود نداشت، وقت وصال بود. نفس عمیقی کشیدم، از اتاق بیرون رفتم، می دونم که مامان و بابام
درکم می کنن. وارد آشپزخونه شدم. مامان و بابام روی صندلی ها سر میز نشسته بودند.
- سلام.
دو تایی بهم نگاه کردن
مامان : سلام عزیزم
بابا : سلام گل دخترم خوب خوابیدی؟
- اره
مامان : بشین برات چای بیارم
- میشه دوتایی برید داخل هال، من براتون چایی بیارم؟
مامان و بابا به هم نگاه کردن و از روی صندلی ها بلند شدن و رفتن سمت هال، این جوری یکم برای خودم وقت می
خریدم؛ چای داخل فنجون ها ریختم، فنجون ها رو، توی سینی گذاشتم؛ می دونم که مامان و بابام روشن فکر
هستن و از دوستی من و بردیا ناراحت نمی شدن، عشقی رو که دارم، درک میکنن، نفسی کشیدم و سینی به دست
رفتم توی هال. مامان و بابا روی مبل دو نفره کنار هم نشسته بودند، سینی رو روی میز گذاشتم رو به روشون روی
مبل سه نفره نشستم.
مامان : چیزی شده؟
- می خوام درباره ی یه چیزی باهاتون حرف بزنم
بابا : بگو، بگوش هستیم.
الان چطوری بهشون بگم؟ از کجا شروع کنم؟ نفسی کشیدم. دوتایی بهم زل زده بودند.
- راستش من، یعنی ما... نه نه، خوب یکسال قبل، نه نه شیش ماه قبل من یعنی ما...
بابا به نشونه ی سکوت دستش رو بالا آورد و من ساکت شدم
بابا : آروم باش چند تا نفس بکش و شمرده و با آرامش حرفت رو بزن.
چند تا نفس کشیدم و یهو گفتم
- من دارم ازدواج می کنم
مامان : چییییی؟
صدای فریاد مامان توی کل خونه پیچید.

romangram.com | @romangram_com