#پیغام_عشق_پارت_237
- اوکی
پریا : پویا کجا رفت؟!
- چسپ بیاره، تا کفشم رو درست کنه
پریا : آهان
بردیا هنوز کنارمون ایستاده بود، صدای نفس های عصبی اش قطع شده بود اما مشخص بود هنوز هم عصبی است،
اره تحقیرش کرده بودم اما حقش بود؛ اون، من رو قضاوت بی جا کرده بود و بهم توهین کرده بود.
- پریا
پریا : جانم
- نظرت چیه منم لنز بذارم
با تعجب نگاهم کرد
پریا : دیووونه شدی! رنگ چشم به این قشنگی رو می خواهی پنهون کنی!؟
- خوب همه فکر می کنن سبزی چشمام لنزه منم می خوام لنز آبی بذارم
پریا : رد دادی عشقم
لبخند زدم، فقط می خواستم به بردیا بفهمونم که چشمام لنز نیست و اشتباه قضاوت کرده. نگاه تعجب آمیزش رو
حس کردم و بهش نگاه کردم و ابرو بالا انداختم. چرا من ذهنم درگیر بردیا شده بود؟ پویا امد تا با چسپ پاشنه
کفشم رو درست کنه اما چندان موفق نبود. از اون جایی که دیگه حوصله ی این تولد مسخره رو نداشتم.
- من میرم خونه
پریا : بخاطر خرابی یه پاشنه!
- کمی سرم درد می کنه
بردیا : من می رسونمت
با تعجب نگاهش کردم
- ممنون مزاحم نمیشم
پویا : همه باهم میریم
پریا : اما هنوز زوده
پویا : خوب پس، بردیا مراقب پریا باش تا من برم غزل رو برسونم
پریا : نرو بمون
- باور کن حالم خوب نیست
پویا : بریم
سر تکون دادم، گونه ی پریا رو بوسیدم، به بردیا نگاه کردم و همراه ی پویا رفتم. یه حالی شده بودم انگار یه حس
romangram.com | @romangram_com