#پیغام_عشق_پارت_224

بابا : پرنسس های خوشگل هم آمدن
لبخند زدم
پویا : خوب بریم دخترا
بابا : پویا جان مراقبشون باش
پویا : چشم عمو
مامان : مراقب خودتون باشید
- چشم مامان جون
پریا : حتما
پویا : خیالتون راحت
ازشون خداحافظی کردیم و رفتیم سوار ماشین شدیم. پریا کنار من صندلی عقب نشست.
پویا : حس راننده تاکسی گرفتم
پریا : توقع نداری که غزل رو تنها بزارم
پویا : نه
به پریا لبخند زدم؛ هیچ وقت صندلی جلو نمی نشست؛ همیشه کنارم بود؛ پریا تنها دوست و بهترین دوستم بود.
پویا : امشب بردیا هم میاد؟
پریا : جدی؟
پویا : اره، وقتی شادی زنگ زد دعوتم کرد منم گفتم می تونم یه همراه بیارم اونم گفت اره
- بردیا کیه؟
پریا : دوست پویا
اخم کردم
- چرا من از این دوست خبر ندارم؟
پویا : چون تازه باهاش دوست شدم
- آهان
پویا : الان قهری؟
- نه
پریا : بردیا همسن ماست
- جدی؟
پریا : اره
پویا : دوستی که به سن و سال نیست، درضمن همش تفاوت سنی مون سه ساله ها

romangram.com | @romangram_com