#پیغام_عشق_پارت_223

بردیا : اجباری نیست هر وقت آماده بودی حرف بزن
- بالاخره که باید بگم هر چه زودتر بهتر، من می خوام هر چه زودتر به تو برسم.
بردیا : منم همین طور عشقم
- خوب مزاحم نمیشم برو استراحت کن
بردیا : تو مراحمی عزیزم
- یادت نره دوستت دارم فعلا
بردیا : یادم نمیره تو هم یادت نره بای
گوشی رو، روی پاتختی گذاشتم. من بردیا رو دوست دارم، با بعضی اخلاق هاش نمی تونستم کنار بیام اما دلباخته
اش بودم، توی اولین نگاه پیغام عشق رو از چشماش دریافت کردم. با اینکه روی اعصابم توی برخورد اول لی لی کرد.
اما بعدا بهم عشقش رو ثابت کرد. نفسی کشیدم. پرنده ی ذهنم پر کشید به گذشته ی زیبا اما نه چندان دور.
فلش بک (زمان گذشته) یک سال قبل :
توی اتاق رو به روی آینه ایستاده بودم؛ داشتم آرایش می کردم، امشب تولد شادی دوست پریا و همکلاسی من بود؛
من زیاد از شادی خوشم نمیامد، آخه همیشه به من به جای غزل می گفت قصیده یا رباعی. اسمم رو مسخره می
کرد، البته دلایل دیگه ی هم وجود داشت که ازش خوشم نمیامد. در هر صورت امشب منم تولدش دعوت بودم. یه
لباس مشکی رنگ ساتن تا روی زانو، یقه گرد تن کرده بودم، جوراب شلواری سفید رنگ هم پام بود. موهای مشکی
ام رو با اتو شلاقی کرده بودم. آرایشم با رنگ چشمام ست بود؛ رژلب رو برداشتم. یهو در اتاق باز شد، پریا عین چیز
وارد اتاق شد.
پریا : وایی تو هنوز آماده نشدی!؟
- آماده ام
پریا : پس بدو بریم، پویا منتظره
- باشه عجول خانم صبر کن.
رژلب روی لبم کشیدم. مانتو رو پوشیدم، شال رو، روی سرم انداختم، کیفم رو برداشتم.
پریا : وایی چرا این قدر لفتش میدی
با حرص نفسی کشیدم و کفش های پاشنه بلند مشکی رنگ رو به پا کردم
پریا : زود باش
- وایی آماده ام بریم
پریا : چه عجب
یه چشمی نگاهش کردم و دوتایی از اتاق بیرون رفتیم؛ این پریا گاهی کتک لازم میشد. پویا داشت با بابام حرف
میزد. پویا با دیدن ما سکوت کرد، بابام هم بهمون نگاه کرد.

romangram.com | @romangram_com