#پیغام_عشق_پارت_222

بردیا : چون دستشویی بودم
- آهان
بردیا : آخرش شماره رو ندادی
- وایی یادم رفت الان میفرستم، شماره ی بابام رو
بردیا : اوکی
شماره ی بابام رو برای بردیا فرستادم
بردیا : من امشب درباره ی تو به خانواده ام میگم و به احتمال قوی فردا زنگ میزنن برای تعیین زمان خواستگاری
- وایی یکم صبر کن تا من به خانواده ام خبر بدم
بردیا : خوب امشب تو هم بگو
- به همین سرعت!!
بردیا : غرل نکنه تو نمی خواهی با من ازدواج کنی؟
- این چه حرفیه روانیی!؟
بردیا : پس چرا تردید داری!
- تردید ندارم
بردیا : پس چرا نمی خواهی به خانواده ات از من بگی؟
- کی گفته نمی خوام بگم؟ فقط میگم به این سرعت و یهوی نمیشه گفت
بردیا : چقدر زمان می خواهی؟
- نمی دونم
بردیا : غزل چرا حس می کنم من رو نمی خواهی!؟
- چون روانیی هستی، ببین تو پسری برات راحت گفتن این چیزا اما من دخترم یکم سخته خوب
بردیا : من از وقتی از حسم به تو مطمئن شدم یه چیزای سر بسته به مامانم گفتم، اما تو اصلا توی این چند ماه غیر
مستقیم هم به خانواده ات چیزی نگفتی!!
- چرا به حسم شک کردی؟
بردیا : خودت باعث میشی که شک کنم
- مگه من چه کردم؟ بردیا تو یه چیزیت شده؟ نکنه تو شک کردی به حست، اما انداختی گردن من؟!!
بردیا : باشه قبول من تند رفتم، من دوستت دارم برای همین می ترسم از دستت بدم
- منم دوستت دارم و قرار نیست از دستت برم
بردیا : می دونم عزیزم
- من فردا با خانواده ام حرف میزنم و بهت خبر میدم

romangram.com | @romangram_com