#پیغام_عشق_پارت_225
- مشتاق شدم این بردیا رو ببینم
پریا : امشب میبینی
- حتما شادی وقتی بهش گفتی می خواهی همراه بیاری دق کرده
پویا : چرا دق؟
پریا : چون فکر کرده همراهت دختره
خندیدم. شادی عجیب به پویا خودش رو می چسپوند و این یکی دیگه از دلایلی بود که من ازش خوشم نمیامد. من
و پریا توی یه دانشگاه درس می خوندیم اما همکلاسی نبودیم، نمی دونم چطوری پریا با شادی همکلاسی من دوست
شد!! خاله دریا دوست صمیمی مامانم بود، عمو کاوه دوست بابام، برای همین ما سه تا از بچگی در کنار هم و باهم
بزرگ شده بودیم....
بالاخره رسیدیم به مهمونی. مانتو و شالم رو به جا لباسی آویزون کردم.
پویا : ساده اما شیک
با لبخند بهش نگاه کردم
- ساده اما جذاب، بیچاره دخترا
پویا : غلط کردن پسرا
خندیدم. پویا یه تیشرت زرد رنگ و یه پیراهن سفید که آستین هاش رو تا آرنج بالا زده بود، با یه شلوار مشکی
رنگ پوشیده بود. موهای لختش هم که آدم رو حریص می کرد برای نوازش.
پویا : چرا این مدلی نگاهم می کنی؟
- چه مدلی؟
پویا : عین گربه ی که می خواد موش بگیره
یه چشمی نگاهش کردم
- یعنی من گربه ام؟
پویا : اره یه پیشی ملوس چشم سبز
نفسی کشیدم و سر تکون دادم، این پویا هم دیوونه بود، دست لای موهام کشیدم؛ شادی آمد سمتمون و پریا رو در
آ*غ*و*ش کشید.
شادی : خوش آمدی عزیزم
پریا : ممنون تولدت مبارک
شادی : مرسی عسلم
از لحن حرف زدن شادی اصلا خوشم نمیامد، صداش تو دماغی بود، دماغش هم که عملی. به لب هاش هم ژل تزریق
کرده بود. شادی به من نگاه کرد، بهش لبخند زدم.
romangram.com | @romangram_com