#پیغام_عشق_پارت_212
بهم چشمک زد
پویا : بریم همون پارک هفته قبلی یا یه پارک جدید؟
- همون قبلی
پریا : اره هفته قبلی قشنگ بود
بردیا : منم با جمع موافقم
پویا : پس پیش به سوی پارک هاله.
پویا سرعت ماشین رو بالا برد. با بچه ها آخر هفته ها می رفتیم پارک، کوه، جاده چالوس و ... خیلی خوش می
گذشت. یه هفته پویا ماشین میاورد یه هفته بردیا.
پریا : خاله و عمو خوب بودن؟!
- اره، بهتون سلام هم رسوندن
پویا : سلامت باشن
- خاله دریا و عمو کاوه خوب هستند؟
پریا : اره، فقط مامان گفت ازت گله کنم که چرا نمیای اونجا
- واا من که سه روز پیش اونجا بودم تو نمیایی
پریا : منم چهار روز پیش خونه تون بودم که
- اما پویا که نیامد!
پویا : منم سر فرصت میام
بردیا : منم می خوام بیام خونه تون
- تو بیای خونه مون من به چه عنوان معرفی ات کنم؟ بگم مامان بابا معرفی می کنم دوست پسرم رو!!
بردیا : خوب اره مگه چیه؟
- وا بردیاا
پویا : حالا یکبار من که رفتم تو هم بیا، به عنوان دوست من
بردیا : اوکی، ولی کاش اینجا هم مثل خارج بود میشد راحت دوست دختر، دوست پسرت رو به خانواده ات معرفی
کنی
پویا : فعلا که اینجا ایران و از این خبرا نیست
بردیا : اهوم
کمی شیشه رو پایین کشیدم، باد خنک به صورتم خورد، چند تا نفس عمیق کشیدم. باد بهاری رو دوست داشتم. کلا
عاشق فصل بهار بودم. اما پریا به بهار حساسیت داشت؛ مجبور بود قرص و اسپری ضد آلرژی استفاده کنه.
پریا : کی قرار این فصل تموم بشه؟
romangram.com | @romangram_com