#پیغام_عشق_پارت_213
بردیا : یک ماه دیگه
پویا : تو که باز دماغت داره قرمز میشه
پریا : قرصم رو خوردم، اما اسپری رو هنوز استفاده نکردم
- چرا دیووونه؟
پریا : گفتم بذار از خونه بیرون بیام، بعد اسپری کنم.
بردیا : خوب تا حالت بد نشده، استفاده کن
پریا : باشه
در کیفش رو باز کرد و اسپری رو بیرون آورد و داخل بینی اش اسپری کرد. پریا هم مثل خاله دریا به فصل بهار
حساسیت داشت، تا این فصل می رسید حالش بد میشد. اما پویا حساسیت نداشت.. بالاخره به پارک مورد نظر
رسیدیم. از ماشین پیاده شدیم.
پویا : بریم جا پیدا کنیم و بعد وسایل رو از داخل ماشین برداریم.
سر تکون دادیم و رفتیم توی پارک دنبال جا
پریا : اونجا خوبه؟
به جای که پریا اشاره کرد نگاه کردیم. جایی خوبی بود.
بردیا : بد نیست
منم سر تکون دادم
پویا : اوکی پس بریم وسایل بیاریم.
- من و پریا اینجا منتظر می مونیم
بردیا و پویا سر تکون دادن و رفتن.
- حالت بهتر شد؟
پریا : اره بهترم
- خداروشکر
پریا : کاش حساسیت نداشتم اون وقت منم مثل شماها از این فصل لذت می بردم
- حالا هم می تونی لذت ببری البته با کمی اذیت شدن
پریا : اهوم
پریا : اهوم
بهار فصل زیبای بود، اما خیلیا بهش آلرژی داشتن؛ دلم برای پریا می سوخت که نمی تونست بدون دارو با این فصل
سر کنه، حتی گاهی کارش به آمپول و سرم هم رسیده بود؛ البته الان خیلی بهتر شده بود، پریا برعکس خاله دریا
فصل بهار رو دوست داشت، اما خوب عذاب هم می کشید. بردیا و پویا وسایل به دست آمدن، با کمک هم زیرانداز
romangram.com | @romangram_com