#پیغام_عشق_پارت_197
- واا شراره!! یادته رفته من توت فرنگی دوست ندارم
بهم لبخند دندون نمایی زد، نمی دونم چرا اما حس می کردم شراره برای خوردن کیک تردید داره. مقداری از چایمو
خوردم.
- شراره؟
شراره : بله
- می خوام درباره ی یه چیزی باهات حرف بزنم.
شراره : گوش می کنم؟
- تو یه دوست خیلی خوب هستی، وقتی ازت خواستم با کامیار ازدواج کنی تو قبول کردی تا من مادر بشم. بخاطر
این ازت ممنونم
چیزی نگفت
- اما الان ازت می خوام که تمومش کنی
شراره : چی رو؟
- از کامیار جدا شو یه زندگی جدید شروع کن
با تعجب بهم زل زد.
شراره : چی؟!!!!
- چرا تعجب می کنی؟ اره خوب قرار بود یه بچه به ما بدی و بعد طلاق بگیری اما خوب الان می تونی طلاقت رو
بگیری
شراره : تو فکر کردی من عروسک خیمه شب بازی تو هستم؟
- منظورت چیه؟!
شراره : من از کامیار جدا نمیشم
- یعنی چی؟
شراره : قرار بود کامیار بهت بگه اما بهتر خودم بگم من حامله هستم.
هنگ کردم، کمی هم عصبی شدم، اما خونسردی ام رو حفظ کردم.
- چه خبر خوبی مبارک باشه. پس طلاقت چند ماهی افتاد عقب
شراره : ببین غزال من قرار نیست از کامیار جدا بشم
- خوب اره الان حامله ی اما بعد از به دنیا آمدن بچه جدا میشی.
از روی صندلی بلند شد
شراره : چرا نمیفهمی من هیچ وقت قرار نیست ازش جدا بشم
منم بلند شدم
romangram.com | @romangram_com