#پیغام_عشق_پارت_198

- تو داری چی میگی؟
شراره : همین که شنیدی
- ما یه قراری داشتیم
شراره : من بچه ام رو به تو نمی دمم
- باشه، باشه، بچه ات مال خودت، من نمی خوامش، فقط از کامیار جدا شو
شراره : تو که باهوش بودی
- خوب که چی؟
شراره : پس چطور نفهمیدی که من و کامیار عاشق هم هستیم؟!!
قلبم تیر کشید
- شراره از زندگی من و کامیار برو بیرون.
شراره : اونی که باید بره بیرون توی نه من، تو نفر سومم یه رابطه ی عاشقانه هستی.
- خفه شوو
- خفه شوو
شراره : با خفه شدن من، این حقیقت پنهون نمیمونه.
- چطور می تونی با من این کار رو کنی؟ تو که دوستم هستی!
شراره : چون دوست هستم دارم بهت میگم از این زندگی برو بیرون، تا عذاب نکشی
- تو دروغ میگی کامیار من رو ول نمیکنه بیاد با تو.
شراره : شاید طلاقت نده، اما دوستت هم نداره، وقتی هم برای تو نداره، سرش با من و بچه هامون گرم میشه تو باید
توی این زندگی تنها باشی.
- خفهه شووو
قلبم تیر می کشید، حالت تهوع گرفته بودم.
شراره : تو فکر کردی من با کامیار فقط برای اینکه به تو بچه بدم ازدواج کردم!؟
- پس برای چی ازدواج کردی؟
شراره : من به کامیار علاقه داشتم، اونم به من علاقه داشت برای همین وقتی گفتی باهام ازدواج کنیم، قبول کردیم.
- نه نه این حرفا دروغه، نهه بسه خفه شو
دستام رو، روی گوشام گذاشتم. شراره آمد سمتم و دستام رو گرفت
شراره : حقیقت رو ببین، حقیقت رو گوش کن. من و کامیار عاشق هم هستیم
- نه کامیار عاشق منه.
شراره : هیچ وقت عاشقت نبود، فقط حسش به تو یه تلقین ساده از سر تنهای بوده.

romangram.com | @romangram_com