#پیغام_عشق_پارت_185

کردم، چای داخل فنجون ریختم روی صندلی نشستم، به پاکت نگاه می کردم و داخل چای فوت می کردم تا خنک
بشه، یعنی چی داخل پاکت بود؟!! چرا دست دست می کردم؟!! چرا بازش نمی کردم؟!! چرا ترس به دلم افتاده بود؟!!
بی خیال فنجون شدم و پاکت رو برداشت، حالا چرا سیاه؟ این همه رنگ!!! نفسی کشیدم و پاکت رو باز کردم، چند تا
عکس داخلش بود، از داخل پاکت عکس ها رو بیرون آوردم، با دیدن عکس ها هنگ کردم و قلبم تیر کشید، وایی نه
این امکان نداشت، اشک توی چشمام جمع شده بود، چشمام رو بستم، اشک ریخته شده روی گونه ام رو پاک کردم
و چشمام رو باز کردم، هیچ وقت فکر نمی کردم چند تا دونه عکس این جوری داغونم کنه، آهی کشیدم، مینا
برگشته بود. اما کدوم مینا؟! همون مینایی که کامیار عاشقش بود، همون مینایی که کامیار توی این عکس ها کنارش
بود یا همون مینایی که دوستم بود!!! کامیار با عشقش توی کافی شاپ، چه تصویر زیبایی. نفس حبس شده ام رو
فرستادم بیرون، فنجون چای رو برداشتم و پرت کردم روی زمین، یه جیغ با تمام وجودم کشیدم. تند تند نفس
عمیق می کشیدم، از روی صندلی بلند شدم، به سمت اجاق گاز رفتم، شعله ی گاز رو، روشن کردم و دونه دونه
عکس ها رو سوزندم و به سوختنشون نگاه کردم. بعد از نابودی عکس ها، تکه های شکسته شده ی فنجون رو جمع
کردم، داخل سطل زباله انداختم. دوباره برای خودم داخل لیوان چایی ریختم یه مشت قند هم داخل لیوان انداختم و
هم زدم و سر کشیدم، چای داغون بود و زبون و گلو ام آتیش گرفت، اما از این سوختن لذت بردم. صدای توی ذهنم
اکو شد، (مینا برگشته بود؛ عشق کامیار برگشته بود)........
توی آشپزخونه داشتم غذا درست می کردم، به کامیار راجب عکس ها و درباره ی مشکلم چیزی نگفتم، بهتر بود
فعلا سکوت کنم. صدای بسته شدن در آمد.
شراره : غزال خونه ی؟!
- اره، توی آشپزخونه ام
آمد توی آشپزخونه
شراره : سلام خوبی؟
گونه ام رو بوسید، منم بوسش کردم
- خونه ی دریا خوش گذشت؟
شراره : اره خوب بود.
- چای می خوری؟
شراره : اره
روی صندلی نشست، داخل فنجون های چای ریختم، مقابل شراره روی صندلی نشستم. فنجون ها رو، روی میز
گذاشتم
شراره : خوشم میاد همیشه چای داری.
- خوب من عاشق چای هستم

romangram.com | @romangram_com