#پیغام_عشق_پارت_172
اینا هم کم کم داشتن بار سفر می بستند، برای رفتن به کانادا، با اینکه زیاد با صوفیا صمیمی نبودم و ازش چند
سالیه که دور زندگی می کنم، اما بازم دل تنگش می شدم، در هر صورت اون خواهرم بود... داخل هال روی مبل
نشسته بودم و سریال از تلویزیون نگاه می کردم و کامیار هم داخل اتاق بود، صدای زنگ در آمد، از روی مبل بلند
شدم و به سمت در رفتم، از چشمی در نگاه کردم، شراره بود، از دیدنش کمی تعجب کردم، در رو باز کردم
- سلا...
قبل از اتمام حرفم، شراره خودش رو در آ*غ*و*ش*م رها کرد و صدای گریه اش بلند شد، قلبم یهو ریخت.
- چی شده؟
چیزی نگفت، از آ*غ*و*ش*م جداش کردم
- بیا داخل
وارد خونه شد، چشمم به چمدون آبی رنگش که دم در بود. افتاد، برش داشتم و در رو بستم. شراره روی مبل نشسته
بود و اشک می ریخت، کنارش نشستم.
- آبجی جون چی شده؟!
در اتاق باز شد و کامیار آمد سمتمون
کامیار : چیزی شده؟!
- نمی دونم، چیزی نمیگه
کامیار : شراره اتفاقی افتاده؟!
شراره : چرا من اینقدر بدبختم؟
کامیار روی مبل نشست.
- عزیزم گریه نکن
کامیار : خوب بگو چی شده؟ که بدبخت شدی!
شراره : طرد شدم از سمت خانواده ام، دیگه تحمل ندارم، کاش مرده بودم.
هنگ کردم، با گیچی به کامیار نگاه کردم، او هم تعجب کرده بود.
شراره : دیگه نمی تونم وایی که زندگی ام جهنم شده
- میشه توضیح بدی که چی شده؟
شراره : خانواده ی فرهود کم بود که خانواده ی خودمم اضافه شدن، هیچ وقت فکر نمی کردم که چنین ضربه ی از
سمت خانواده ی خودم بخورم
آب دهنش رو قورت داد، صداش گرفته بود.
کامیار : الان برات آب میارم
بلند شد و رفت، منم برای شراره دستمال کاغذی آوردم تا اشکاشو پاک کنه. کامیار لیوان آب رو مقابل شراره گرفت،
romangram.com | @romangram_com