#پیغام_عشق_پارت_173
شراره لیوان آب رو گرفت و سر کشید.
شراره : چون بیوه ام چون بد قدمم، مایه ی آبروریزی خانواده ام، بابام گفت که باید ازدواج کنم، اونم چی با یه آدمی
که جای بابامه و چند تا بچه داره. منم مخالفت کردم اما می خواستند به زور شوهرم بدن، منم خودکشی کردم.
دماغش رو بالا کشید.
- الان حالت خوبه؟!
شراره : اره، اما ای کاش مرده بودم، توی بیمارستان بودم که بابام چمدون رو آورد و گفت دیگه من جایی توی خونه
اش ندارم و دیگه دخترش نیستم.
هق هق گریه اش بلند شد، در آ*غ*و*ش گرفتمش. آخه چطور باباش تونست این حرف رو بهش بزنه؟؟
شراره : مگه من چه گناهی کردم؟ من فقط می خواستم با فرهود خوشبخت بشم از ترس اینکه ترکم نکنه باهاش
پنهونی عقد کردم، اما برای همیشه رفت و من عروس نشده بیوه شدم.
- عزیزم آروم باش
شراره : آخه چطوری آروم باشم؟؟ چرا من اینقدر بدبختم؟
- می دونم سخته و اذیت شدی، اما تو گناهی نداری، مقصر سرنوشته که برای تو بدنوشته.
شراره : دیگه تحمل ندارم، حتی دیگه جرات خودکشی هم ندارم. وقتی دیدم میون این همه بی رحمی، خانواده ام
باهام مهربون شدن خوشحال شدم اما خیلی زود فهمیدم سلام گرگ بی طمع نیست.
صدای گریه اش بلند شد.
صدای گریه اش بلند شد؛ گریه هاش عذابم میداد، این همه بدبختی حق شراره نبود؛ آخه او هم حق خوشبختی
داشت. کم کم داشت اشک منم در میامد.
کامیار : وایی بسه شراره بسه
با تعجب به کامیاره عصبی نگاه کردم.
- چرا فریاد می زنی؟!
کامیار : من فکر می کردم تو قوی تر از این حرفا باشی اما انگار اشتباه فکر می کردم
از روی مبل بلند شد.
کامیار : پاشو از خونه ی من برو بیرون
- واا کامیار چی داری میگی؟
با تعجب بهش نگاه کردم.
- اینجا خونه ی شراره هست
کامیار : نه نیستت
شراره : بب..خش..ید مزاحم شدم م.. ن.. چ.. و... ن جای نداشتم ک..ه.. برم.. آمدم ای..نجا الان میرم
romangram.com | @romangram_com