#پیغام_عشق_پارت_170
اسم بچه رو بهمون نمی گفت، قشنگ می خواست عذابمون بده، دلمون رو آب کنه، اما منم تلافی می کنم به وقتش،
با دیدن این نازنازی، می خواستم به طور جدی درباره ی بچه دار شدن فکر کنم.
شراره : بسه دیگه نوبت منه
- من تازه بغلش کردم که
شراره : تازه!!! الان دوساعته!
- وااا ما هنور دوساعت هم نیست که آمدیم اینجا!!!
شراره : والا، لوس نشو دیگه بچه رو بده به من
- باشه آروم باش، بچه خوابه بیدار میشه هاا
شراره : پس بچه رو بده به من
نفسی کشیدم و بچه رو در آ*غ*و*ش شراره گذاشتم.
- دریا اسمش رو بگو دیگه.
دریا : نوچ، هنوز زوده کمی صبر کنید.
با حرص نفسم رو بیرون فرستادم. این دریا هم جدیدا حرص درآر شده بود.
کامیار : شراره، بچه رو بده به من
شراره : نمیدم تازه گرفتمش
کامیار : همین تایم بسته، بدش به من
شراره : نمیدم نمیدم
کاوه : حالا که دارید دعوا می کنید، بچه ام رو بدهید به خودم
کامیار : تو ساکت، شراره بچه رو بده به من
شراره : من غزال نیستم با اخمت بترسم نمیدم
کامیار با خشم به شراره نگاه کرد؛ شراره هم براش زبون درآورد؛ این دوتا دیوونه بودند.
- کاوه این دریا لوسه اسم بچه رو نمیگه لااقل تو بگو
کامیار : اول شراره بچه رو بده به من، بعد اسم بچه رو کاوه بگه
- ای بابا
دریا : پسرم گناه داره اذیتش نکنید. بیدار میشه
کامیار : تا به من رسید وا رسید
دریا : شراره پسرم رو بده.
شراره سری تکون داد و بچه رو به آ*غ*و*ش دریا سپرد، دریا هم بچه رو به کامیار داد، کامیار برای شراره زبون
درآورد، با ذوق به بچه نگاه می کرد. از چشماش عشق میبارید، کامیار واقعا عاشق بچه بود، حتی بیشتر از من.
romangram.com | @romangram_com