#پیغام_عشق_پارت_169

الان زوده؛ آخه هنوز یک سال هم از ازدواجمون نگذشته بود.
کامیار : من دلم شیش تا بچه می خواد
دهنم از تعجب باز موند.
- مگه تیم والیباله!!!
کامیار : چیه خوب؟ من بچه دوست دارم
- منم دوست دارم اما نه دیگه شیش تا!!!
کامیار : پس چند تا؟
- یکی یا دوتا
ابرو بالا انداخت، منم بچه دوست داشتم اما دیگه نه مثل کامیار. آخه چه خبره؟؟! شیش تا!!!
کامیار : من پسر دوست دارم
- منم دختر
کامیار : پس مساوی، شیش تا بچه، سه تا دختر ، سه تا پسر
- مساوی، یک دختر ، یک پسر
کامیار : دو تا کمه
- تیم والیبال هم زیاده
کامیار : من بچه ی زیاد می خوام
- کامیاررر
کامیار : جانمم
- خیلی لوسی
کامیار : تو هم ملوسی.
با حرص نفس کشیدم
- حالا اولی که به دنیا آمد، به بقیه ی فکر می کنیم. اول ببین می تونیم اولی رو بزرگ کنیم.
کامیار : معلومه که می تونیم، اولی، دومی تا ششمین حتی بیشتر
با حرص نفسی کشیدم، این بشر ول کن نبود، فکر کنم آخرش تیم والیبال بشه خونه مون!! آخه چطوری این همه
بچه رو تربیت کنیم؟ دلش چیزی رو می خواد که منطقی نیست. البته در کنار هم شاد باشیم حالا چه با دوتا بچه چه
با شیش تا بچه؛ مهم خوشبختیمون بود..........
یک ماه بعد :
پسر دریا توی آ*غ*و*ش*م خواب بود؛ خیلی کوچولو و ناز بود، اما زشت هم بود؛ بوی گل میداد و پوستش نرم بود،
یه پسر کوچولوی با نمک، حاصل یک عشق زیبا و خالص، خاله شدن هم قشنگ بود؛ اما این دریای بیشعور هنوز

romangram.com | @romangram_com