#پیغام_عشق_پارت_168
سه تایی همدیگر رو در آغوش کشیدیم.........
سه ماه بعد :
داخل بشقاب برنج کشیدم و بشقاب رو، مقابله کامیار گذاشتم.
کامیار : مرسی خانمی
- خواهش آقایی
بهش لبخند زدم، بهم چشمک زد، در سکوت مشغول خوردن غذا شدیم.
کامیار : راستی صوفیا اینا کی میرن؟؟
- نمی دونم، اما شاید تا دو ماه دیگه، فعلا درگیر کاراشون هستند.
کامیار : اهان، میگم ها همه دارن میرن
- اهوم، پریسا اینا هم درخواست اقامت دادن، پریسا هم می خواد بره پیش گلسا
کامیار : اگه می خواهی ما هم بریم؟
- نه بابا، کجا بریم؟ من همین جا راحت ترم
لبخند زد.
- اما نکنه تو دلت خارج می خواد؟
کامیار : نوچ
صوفیا و عطا هم درخواست اقامت داده بودند و کاراشون داشت جور میشد و کم کم داشتن می رفتند به کانادا، ملت
فاز خارج رفتن گرفته بودند؛ انگار اونجا چه خبره؟!! حال شراره از قبل بهتر شده بود؛ با مرگ فرهود کنار آمده بود،
اما بیچاره از دست خانواده ی فرهود آرامش نداشت. پریسا و امید هم ماه قبل ازدواج کرده بودند و قرار بود برن
پیش گلسا و شایان آلمان. دریا هم ماه بعد پسرش به دنیا میامد؛ خیلی براش خوشحال بودم. نامرد هر چی گفتیم
اسم پسرت رو بگو، نگفت که نگفت. باید تا تولد بچه صبر می کردیم.
کامیار : غزال؟
- جانم
کامیار : نظرت چیه؟ ما هم بچه دار بشیم؟
قاشقی رو که می خواستم داخل دهنم بزارم رو، توی بشقاب رها کردم.
- اما الان زود نیست؟
کامیار : کجا زوده!! نکنه می خواهی وقتی پیر شدیم به بچه دار شدن فکر کنیم؟
- نه
کامیار : پس بیا درباره اش فکر کنیم؟
لبخند زدم، من بچه دوست داشتم، از وقتی هم دریا داشت مادر میشد، منم دلم هوایی شده بود؛ اما حس می کردم
romangram.com | @romangram_com