#پارلا_پارت_264


سرم را پایین انداختم. دیگر احساسم به سیاوش فقط یک علاقه ی ساده نبود... احساس دین می کردم... شاید اخم کردن هایش آزارم می داد ولی این موضوع اهمیتی نداشت. این مهم بود که سیاوش همیشه مراقبم بود.



سرم را بلند کردم و گفتم:



شما هم یه مقدار از استعداد سیاوش رو دارید... در مورد خیلی چیزها صحبت کردید ولی در مورد اون چیزهایی که من می خوام بدونم یا باید بدونم چیزی نگفتید.



سرهنگ سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و با همان لحن پدرانه و آرامش بخشش گفت:



درسته... ولی من چیزهایی رو بهتون گفتم که حقتون بود بدونید.



گفتم:



یعنی هنوز قرار نیست بفهمم فرخ چی کاره ست؟



سرهنگ نفس عمیقی کشید و گفت:



اول ماجرا چیزی بهتون نگفتیم چون مطمئن نبودیم که باید بهتون اعتماد کنیم یا نه... الان می دونیم که شما کاملا قابل اعتمادید ولی مشکل محرمانه بودن این اطلاعاته.



صبرم را از دست دادم. پوفی کردم و گفتم:



romangram.com | @romangram_com