#پارلا_پارت_263


و دلیل دیگه ش چی بود؟



به چشم های سرهنگ زل زدم. به نظر می رسید که دارد ماجرا را سبک و سنگین می کند. بعد از مکثی یک دقیقه ای گفت:



دلیل دومش سیاوش بود... اون نمی تونست نسبت به شما بی تفاوت باشه.



قلبم در سینه فرو ریخت... منظور سرهنگ چی بود؟ ای کاش منظورش آن چیزی بود که من فکر می کردم... ای کاش این موضوع نشان دهنده ی این بود که سیاوش هم همان احساسی را به من دارد که من به او دارم... در این صورت... رفتار سرد و خشکش چه مفهومی داشت؟



سرهنگ کنار کرسی ایستاد و گفت:



خیلی جاها سیاوش در حد یه مامور حرفیه ای عمل نکرد... خودتون هم می دونید... بعضی وقت ها سیاوش دقیقا همون جاهایی خودش رو به شما نشون می داد که نباید... حتی این موضوع باعث شد یه بار علیرضا اونو ببینه. نمی دونم سیاوش برای این کارهاش چه دلیلی داره... راستش... .



سرهنگ خندید و ادامه داد:



توانایی های سیاوش بعضی وقت ها می تونه جنبه ی منفی پیدا کنه... اون دلیل های خیلی مختلفی برام اورده که واقعا قانع کننده بودن... اگر سیاوش رو نمی شناختم فکر می کردم واقعا دلیلش همینه ولی متاسفانه من و سیاوش چند ساله که هم کاریم. من سیاوش رو از زمان نوجونیش می شناسم. می دونم که دلیل واقعیش برای همیشه پیش خودش می مونه... هیچ کس نمی تونه ازش حرف بکشه... ولی این دلیل هرچی که باشه، عکس العمل های غیرحرفه ای سیاوش رو به حساب مسئولیت پذیریش هم می تونیم بذاریم. به هر حال اون بود که شما رو وارد این ماجرا کرد... شاید به همین دلیل بود که سیاوش خلاف دستورات عمل کرد و شما رو زودتر از اون چیزی که در نظر داشتیم از علیرضا جدا کرد... .



با تعجب به سرهنگ نگاه کردم. او سر تکان داد و گفت:



بله... سیاوش در یک حرکت خودسرانه و با ریسک خیلی بالا دیروز شما رو از اون جا خارج کرد.



romangram.com | @romangram_com