#پارلا_پارت_262
سرهنگ ادامه داد:
یه مشکل بزرگی که داشتیم این بود که نمی خواستیم کل ماجرای فرخ رو برای شما تعریف کنیم... این یه ماموریت محرمانه بود. البته این مشکل خیلی ساده حل شد... سیاوش استعدادهای خاص و به دردبخوری داره. توانایی های خاصی توی پنهان کردن حقیقت داره... این مهمترین ویژگی برای یه مامور مخفیه.
سرهنگ لبخند زد و من بی اختیار سرم را بلند کردم. یادم آمد که سیاوش چطور ماجرای شهرزاد را با جزئیات برایم تعریف کرده بود. در آن لحظه به مغزم هم خطور نکرده بود که ممکن است این موضوع کل ماجرا نباشد... سرهنگ راست می گفت. سیاوش یک کلمه دروغ نگفته نبود... فقط کل ماجرا را با مهارت مخفی کرده بود.
سرهنگ گفت:
هرچند که معتقدم کارتون درست نبود که بدون در جریان قرار دادن سیاوش دوستتون رو وارد ماجرا کردید و نقشتون و به تنهایی اجرا کردید... خانوم! وقتی کسی رو وارد یه ماجرای این تیپی می کنید م*س*تقیما بابت عواقبی که در انتظار اون آدم هستش مسئولید... با این حال برخلاف انتظار من خیلی خوب تونستید نقشتون رو اجرا کنید... خیلی خوب!... من واقعا شجاعت و هوشتون رو تحسین می کنم. این که دختری معمولی مثل شما بدون هیچ آموزشی بتونه این قدر خوب به خودش مسلط بشه و کار رو پیش ببره خیلی معنی می ده... توی تمام این سال ها خیلی وقت ها شاهد ماموریت هایی بودم که توی اون از مردم عادی استفاده شد... توی اکثر مواقع کار در سطح خیلی پایینی پیش رفت. می دونم آخرش موفق نشدید مدرکی به دست بیارید ولی تلاشتون توی این زمینه واقعا ستودنی بود... واقعا!
در دل گفتم:
خب خر شدم! بگو چی کار باید بکنم!
سرهنگ آهی کشید و بعد از مکثی طولانی سرش را بلند کرد و گفت:
ولی من هنوز معتقدم نباید شما رو وارد این جریان می کردیم... به دو دلیل... یکی احساس علیرضا به شما بود که ما واقعا نتونسته بودیم پیش بینیش کنیم. هرچیزی رو پیش بینی کرده بودیم و برای هر حرکتی آماده بودیم به جز این که علیرضا بخواد شما رو هم با خودش ببره... راستش منتظر چیزهای دیگه ای بودیم... به گوشمون رسیده بود که فرخ به شدت مخالف ادامه ی ارتباط شما و علیرضاست... اون می خواست هر جوری که هست علیرضا رو خارج کنه. مطمئنا به عنوان یه پدر شناخت بیشتری به احساسات علیرضا داشت تا ما... می دونست عمق احساسات پسرش به شما چه قدره... برای همین می خواست براتون دردسر ایجاد کنه تا بتونه پسرش رو از ایران خارج کنه. خوشبختانه یا متاسفانه علیرضا پسر باهوشیه. نمی دونم چطور ولی تونست متوجه نیت فرخ بشه و به موقع پدرش رو از این کار منصرف کرد... نتیجه اش هم شد این که الان شما اینجا هستید.
سر تکان دادم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com