#پارلا_پارت_235
می خوام تنها باشم... می خوام فکر کنم.
علیرضا اخم هایش را باز کرد. موهایم را نوازش کرد و گفت:
باز امروز یادت اومد؟ من خواستم شیطونی کنم که امروز یادت بره... ببخشید... نمی خواستم اذیتت کنم.
گفتم:
اذیت نکردی.
او پیشانی ام را ب*و*سید و گفت:
با این فکرها خودت و عذاب نده.
سر تکان دادم و گفتم:
اگه بهش فکر نکنم بیشتر عذاب می کشم.
علیرضا تسلیم شد. از جایش بلند شد و ب*و*سه ای به گونه ام زد و گفت:
بخواب عزیزم... بخواب که بعدا خیلی حرف ها داریم که بهم بزنیم.
سینی غذا را برداشت و از اتاق خارج شد.
نفس راحتی کشیدم و خودم را روی تخت انداختم. چشم هایم را بستم و خواستم نقشه بکشم ولی خسته تر از آن بودم که برای دور کردن علیرضا راه حلی به نظرم برسد. فقط برای خودم و ضعف هایم و اشتباهاتم متاسف بودم. احمق بودم... و از همه بدتر این بود که می دانستم احمق هستم ولی نمی توانستم برای حماقتم کاری کنم. هرچند که حق انتخاب چندانی هم نداشتم... با دشمنی با علیرضا به جایی نمی رسیدم... چاره ای جز تکیه کردن به او نداشتم.
چشم هایم گرم شد و خوابیدم. خواب بدی دیدم. عماد روی زمین افتاده بود و خون بالا می آورد. ساقی که مثل ابر بهاری اشک می ریخت می گفت:
تو من و بدبخت کردی... علیرضا رو ازم گرفتی... تو من و بیچاره کردی... ازت متنفرم.
بعد مادرم را دیدم که با لباس سیاه وسط هال نشسته بود و توی سر خودش می زد و صدای ضجه هایش خانه را پر کرده بود. ترسیدم و به اتاقم پناه بردم. به سمت پنجره رفتم و به خیابان چشم دوختم. مردی سیاهپوش را زیر نور چراغ برق دیدم. زیر باران ایستاده بود و به پنجره زل زد. یک دفعه صدای تقی شنیدم و ترسیدم... عقب عقب رفتم. صدای تق تق هنوز ادامه داشت. از پنجره فاصله گرفتم و به سمت در دویدم... .
از خواب پریدم... قلبم محکم در سینه می زد. عرق کرده بودم و نفس نفس می زدم. آب دهانم را قورت دادم و بالاخره تشخیص دادم که دیگر خواب نیستم. نفس عمیقی کشیدم و خواستم دوباره بخوابم که دوباره صدای تق تق شنیدم. از جا پریدم و با دیدن مرد سیاهپوشی که پشت پنجره بود هین بلندی کشیدم... دستم را جلوی دهانم گذاشتم و فریادم را در گلو خفه کردم... سیاوش آن جا چی کار می کرد؟
از جا پریدم. سیاوش دوباره به شیشه زد. در دل گفتم:
وای خدا! خاک به سرم! این پسره جدا عین جن می مونه!
romangram.com | @romangram_com