#پارلا_پارت_234
یه امشب من و با بوی گند تحمل کن.
علیرضا خندید و گفت:
بوی گند! آره؟ خب یه لطفی کن و شر بوی گند و بکن.
ابرو بالا انداختم و گفتم:
یعنی درش بیارم؟
علیرضا چشمک زد. او را هل دادم و با خنده گفتم:
برو پایین از تخت... پررو شدی!
علیرضا کنارم دراز کشید. دستش را دور کمرم انداخت و گفت:
نمی شه... دوست دارم پیش زنم دراز بکشم. یه چند شب مریض بودی بهت رحم کردم.
وحشت زده با خودم فکر کردم:
یعنی امشب همین و کم دارم!
سعی کردم علیرضا را از خودم جدا کنم. او هر لحظه مشتاق تر می شد و من بیشتر می ترسیدم. او را عقب هل دادم و گفتم:
خواهش می کنم... این جوری نکن!
علیرضا اخم کرد و گفت:
چرا نه؟
سرم را پایین انداختم و آهسته گفتم:
امشب نه!
آب دهانم را قورت دادم و با خودم فکر کردم:
بالاخره که چی؟ تا چند شب می تونی ازش فرار کنی.
زیرچشمی نگاهش کردم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com