#پارلا_پارت_233
مطمئنی؟
با سر جواب مثبت دادم. او بتادین و پنبه را برداشت که از اتاق بیرون ببرد. من سریع گفتم:
نه نه! نبرشون. بذار باشن... شاید لازم شن.
علیرضا زد زیر خنده و گفت:
برای کوفتگی هایت می خوای؟
چیزی نگفتم. او بالای تخت را گرفت و رویم خم شد. با دست چپش هنوز پایم را گرفته بود. چشمکی بهم زد و گفت:
نکنه جاهای ممنوعه زخمه؟
خندیدم و گفتم:
جای ممنوعه؟
به خودم نهیب زدم:
پارلا کرم نریز! بدبخت می کنی خودت و ها!
ولی طی معاشرت با پسرها عادت کرده بودم این طوری جواب بدهم. علیرضا صورتش را توی گودی بین گردن و شانه ام کرد و گفت:
خودت می دونی چی دارم می گم... شیطونی نکن... الان اصلا جنبه ش رو ندارم.
در دل گفتم:
پسر به این خوبی! خودش داره اعتراف می کنه. راسته می گن کرم از درخته!
علیرضا سرش را بلند کرد. جدی شده بود. آهی کشید و گفت:
معذرت می خوام... تقصیر من بود... نباید این راه و انتخاب می کردم... خیلی حرف ها دارم که بزنم. باید سر فرصت حرف بزنیم... پارلا... قول می دم که به محض این که برسیم پیش فرخ جبران کنم... من و ببخش.
موهایم را ب*و*سید. روی تخت به سمت من جا به جا شد و با حرارت بیشتری من را ب*و*سید. بعد سرش را بلند کرد و گفت:
بوی من و می دی!
و به لباس هایم اشاره کرد. من خندیدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com