#پارلا_پارت_232
الان می یام... بذار خودم زخم هاتو ببندم.
صورتم را با دست راستش گرفت و با انگشت شستش اشک هایم را پاک کرد. صورتم را نوازش کرد و از اتاق خارج شد. سعی کردم اشک هایم را با لحاف پاک کنم ولی واقعا درد زانویم داشت دیوانه ام می کرد. یک دقیقه ی بعد علیرضا برگشتم و گفت:
شلوارت و بزن بالا ببینم.
آن قدر شلوارش برایم گشاد بود که به راحتی شلوار را بالا دادم. علیرضا که داشت سعی می کرد روحیه ام را عوض کند گفت:
لباسه سه تا پارلا رو تو خودش جا می ده.
کمی بتادین روی پنبه زد. من خندیدم و به لباسی که تن خودش بود اشاره کردم و گفتم:
لباس خوبه رو خودت برداشتی ها!
علیرضا پنبه را به زخمم زد و من داد زد:
آی آی آی! علی نکن! داغون شدم.
علیرضا پایین زانویم را ب*و*سید و گفت:
عفونت می کنه اگه نزنم.
زیرلب گفتم:
به درک!
علیرضا باندی را دور زانویم پیچید و گفت:
این لباسه رو بهت دادم چون از همه ی لباس های دیگه تنگ تر بود. آخه تو کوچولویی... جوجویی... گم می شه تو لباس های من.
شلوارم را مرتب کرد و گفت:
کجات دیگه زخمه؟
نمی خواستم دوباره به زخم هایم بتادین بزند. همان یک دفعه برای هفت پشتم بس بود. برای همین گفتم:
هیچی... بقیه ش کوفتگیه. زخم ندارم.
علیرضا چشم هایش را تنگ کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com