#پارلا_پارت_231


به دیوار تکیه دادم و لنگان لنگاه به سمت یکی از اتاق ها رفتم. خانه سه اتاق داشت که دوتایشان یک طرف و یکی دیگر نزدیک به آشپزخانه بود. من اتاقی که نزدیک آشپزخانه بود را انتخاب کردم و واردش شدم. اتاق بزرگی بود. یک کتابخانه ی سفیدرنگ داشت. کف اتاق دو فرش را کیپ هم انداخته بودند. انتهای اتاق یک رختخواب بود. چند متر آن طرف تر از رختخواب یک پنجره بود که رو به حیاطی پر از درخت های خشک شده باز می شد. بخاری نفتی اتاق را کاملا گرم کرده بود. زیر لحاف خزیدم. در باز و بسته شد و علیرضا با سینی غذایم وارد اتاق شد. سینی را روی پایم گذاشت و گفت:

برو اون طرف تر.

توی سینی دو تا ظرف بود. یکی برای خودش و یکی برای من.

باز هم غذا سوپ بود. کنار رفتم و اجازه دادم که علیرضا هم کنار من بنشیند. مهلت حرف زدن بهش ندادم و با اشتها مشغول خوردن سوپ شدم. به حال و هوای دیروز خودم خندیدم. سرماخوردگی بزرگترین دردم بود! آن قدر گرسنه بودم که یک کلمه حرف نزدم. وقتی غذایم تمام شد گفتم:

تو رو خدا فردا سوپ به خوردم نده. مردم این قدر سوپ خوردم.

علیرضا موهایم را نوازش کرد و گفت:

باشه عزیزم... این چند وقت خیلی لاغر شدی... تقصیر منه که نتونستم ازت مراقبت کنم.

لحاف را روی خودم مرتب کردم و در دل گفتم:

خوبه که خودش هم می دونه.

علیرضا بهم قرص مسکن داد و گفت:

می دونم شاید این قرص ها نتونه دردت رو آروم کنه ولی بهتر از هیچیه. فردا دکتر رو گیر می یارم... فرستاده بودم دنبالش ولی مثل این که پیداش نکردند. قول می دم فردا ببرمت.

سر تکان دادم. علیرضا بازویم را گرفت و چشم توی چشمم دوخت و گفت:

می خوام بدونی که... پارلا... من نمی دونستم این طوری می شه... سعید تا حالا ده بار همین مسیر و رفته و برگشته ولی هیچ وقت پلیس بهش مشکوک نشده بود. این بار ردمون و گرفتن... نصفش هم از گور این دوست تو مارال بلند می شه... باور کن اگه می دونستم این طوری می شه هیچ وقت پای تو رو به این قضیه باز نمی کردم. باور کن! من خودخواهم... ولی نه در این حد که تو رو این طور عذاب بدم. می دونم داری سعی می کنی به روی خودت نیاری که درد داری. درد کشیدن تو من و هم ناراحت می کنه... می دونی! خیلی خوشم می یاد که این طور خودساخته و قوی هستی. توی زندگی من هیچ وقت دختری مثل تو نبوده. تو واقعا برای من تکی... در عین حالی که مثل همه ای، با همه فرق داری. خیلی به خودم افتخار می کنم که عاشق همچین دختری شدم... ولی اگه چیزی هست که داره آزارت می ده به من بگو... باهام حرف بزن. دوست ندارم بریزی توی خودت... می دونم روز سختی داشتی. من که از دور شاهد همه ی اینها بودم کلی بهم ریختم... چه برسه به تو!... راستش... من تو رو فرستادم توی اون ماشین که کنار دوستت باشی... یه دلیل دیگه ش هم عماد بود. عماد راننده ی فوق العاده ای بود. فکر می کردم این طوری تو در امانی... عماد زودتر از همه تونست پلیس ها رو گم کنه ولی نمی دونم چی شد که چپ کرد... واقعا نمی دونم... می دونم بلایی که سرت اومد وحشتناک بود. بدون که هر وقت خواستی می تونی با من در موردش حرف بزنی. این طوری که می بینم داری سعی می کنی حواس خودت و به چیز دیگه ای پرت کنی بیشتر عذاب می کشم.

او من را در آغوش کشید و صورتم را ب*و*سید. من بغضم را فرو دادم و گفتم:

به عماد که فکر می کنم حالم بد می شه... تا حالا مرده ندیده بودم... خون از سر و روش می ریخت... خیلی وحشتناک بود... واقعا امروز روز بدی بود. چیزهایی دیدم که هیچ وقت فکر نمی کردم توی زندگیم اتفاق بیفته... برای ساقی خیلی نگرانم... توی ماشین جواب نمی داد... فقط خدا کنه پلیس ها زود پیدایش کرده باشند... همه ای فکر می کنم اگه من و تو اون رابطه ی پنهانی و شروع نمی کردیم الان ساقی پیش مامانش بود... اگه ساقی چیزیش بشه من هیچ وقت خودمون و نمی بخشم.

علیرضا پشتم را نوازش کرد و در گوشم زمزمه کرد:

چیزیش نمی شه... پلیس پیدایش کرده حتما... نگران نباش عزیزم. جای اون الان بهتر از من و تو اِ.

سعی کردم جلوی ریزش اشک هایم را بگیرم ولی نتوانستم. دندان هایم را به هم فشار دادم و گفتم:

علی! من درد دارم.

علیرضا ازم فاصله گرفت. از جایش بلند شد و گفت:

romangram.com | @romangram_com