#پارلا_پارت_236
آن قدر شکه شده بودم که نمی توانستم از جایم بلند شوم. چند بار پلک زدم... نه! جدا خودش بود. موجی از هیجان تمام بدنم را در برگرفت. سیاوش بود... او پیشم بود... دیگر همه چیز تمام شد... دیگر نجات پیدا کرده بودم... خدایا شکرت! از جایم بلند شدم و خواستم به سمتش بروم. اولین قدم را که برداشتم خوردم زمین... یادم رفته بود زانویم زخم شده بود. لی لی کنان به سمتش رفتم و سعی کردم پنجره را باز کنم. در دل گفتم:
اگه شانس منه که قفله!
ولی باز بود. پنجره را باز کردم و با شگفتی به سیاوش زل زدم که صورتش از سوز و سرما قرمز شده بود. مثل همیشه سرتا پا سیاه پوشیده بود. با دهان باز داشتم بهش نگاه می کردم... باورم نمی شد دوباره او را ببینم... آن هم در آن موقعیت ... در آن جا... چه قدر از این که او همیشه دنبالم بود خوشحال بودم. سیاوش آهسته گفت:
می خوای بری کنار که منم بیام تو؟
به خودم آمدم. کنار رفتم و پنجره را باز نگه داشتم که او داخل شود. او دو دستی بالای پنجره را گرفت و با یک حرکت سریع و نرم داخل اتاق پرید. خواستم چیزی بگویم که سریع دستش را به نشانه ی سکوت روی بینیش گذاشت. پنجره را بستم و به او نگاه کردم که با عجله به سمت بخاری نفتی رفت و دست هایش را بالای آن گرفت تا خودش را گرم کند. من لی لی کنان به سمت تخت رفتم و روی آن نشستم. عین دخترهای چهارده ساله با دیدن او قلبم به تپش درآمده بود. با آن که او را در آن تاریکی به خوبی نمی دیدم ولی همان هم باعث می شد بی اختیار لبخند بزنم و به این موضوع فکر کنم که چه قدر دلم برایش تنگ شده است... بعد از آن شب دیگر فکر نمی کردم ببینمش... شبی که مثل فرشته ی نجات پیشم ظاهر شد و بعد متوجه شدم که باید برای همیشه ازش خداحافظی کنم... با خوشحالی به قد و بالایش ، که خدا را شکر در آن تاریکی چیزی هم ازش معلوم نبود، زل زده بودم... او بالاخره آمده بود... باز هم من را پیدا کرده بود... مثل همیشه آمده بود تا حمایتم کند. سیاوش بعد از یک دقیقه به سمتم چرخید. خواستم چیزی بگویم که دستش را دوباره روی بینیش گذاشت و گفت:
هیس!
با فاصله از من روی تخت نشست. چشم هایم به تاریکی عادت کرد و تشخیص دادم که از جیب کتش چیزی را در آورد. در دل گفتم:
ای کاش یه اسلحه ای چیزی باشه... یه تیر بزنه توی مغز سعید و همه چی رو تموم کنه.
ولی متوجه شدم که گوشی موبایلش را در آورده است. گوشی را جلوی صورتم گرفت. توی قسمت یادداشت ها چیزی نوشته بود:
اومدم که از این جا ببرمت.
نفس راحتی کشیدم... دوران سختی ها داشت به سر می رسید. بی اختیار لبخند زدم و گوشی را از دستش گرفتم. نوشته اش را پاک کردم و نوشتم:
الان؟
سیاوش نوشت:
آره... بلند شو... باید کلی راه بریم. یه راهپیمایی حسابی در پیشه.
دلسرد شدم. با ناراحتی برایش نوشتم:
من نمی تونم راه بیام... زانوم ضرب دیده. حتی یه قدم هم بدون کمک نمی تونم بردارم.
سیاوش پوفی کرد... چشم هایش را مالید و شروع کرد به فکر کردن. من هم دست هایم را در هم قلاب کرده بودم و سرم را پایین انداختم. زیرچشمی نگاهش می کردم. از دیدنش سیر نمی شدم. از وقتی به حرف مارال رسیده بودم و متوجه جذابیت باطنی و ظاهری سیاوش شده بودم، عوض شده بودم. نمی توانستم نسبت به او بی تفاوت و سرد باشم. سیاوش گوشی را روی تخت گذاشت. آن را برداشت و نوشتم:
چه جوری اینجا رو پیدا کردی؟
گوشی را به دستش دادم. برایم نوشت:
باشه برای بعد... برنامه ی فردا چیه؟ می دونی؟
romangram.com | @romangram_com