#پارلا_پارت_219


علیرضا کی خوش تیپ نبوده که امروز دومیش باشه؟

سعید در اتاق را باز کرد و به علیرضا گفت:

رسیدند.

علیرضا سر تکان داد و گفت:

ما حاضریم.

سعید رو به من کرد و گفت:

فقط دو دقیقه وقت داری که بری دستشویی. بیشتر نشه!

چشم غره ای بهش رفتم و از جایم بلند شدم. در حالی که به سمت دستشویی می رفتم گفتم:

چیه؟ اگه بیشتر بمونم چاه پر می شه؟

علیرضا آهسته خندید و سعید با عصبانیت به او پرید:

پرروش کردی!

من ابرو بالا انداختم و گفتم:

ببین! من ساقی نیستما! من اینجا نه گروگانم نه اسیر... من قراره زن علیرضا باشم... .

سعید لحظه ای با تعجب بهم نگاه کرد. خود علیرضا هم تعجب کرده بود... من سعی کردم ظاهر جدیم را حفظ کنم و لبخند پیروزمندانه نزنم... سعید خودش را جمع و جور کرد... دوباره اخم کرد و گفت:

خب که چی؟ علیرضا این جا رئیس من نیست... منم که به این و اون می گم چی کار کنند چی کار نکنند... .

علیرضا ابرو بالا انداخت و گفت:

جدا؟ می دونستی بعضی وقت ها یادت می ره کی هستی و جایگاهت کجاست؟ خواستم بهت یادآوری کنم که تو کارگر بابای منی... شیرفهم شد؟

سعید داد زد:

کارگر؟ اگه من کارگرم تو کی هستی؟ به جز دردسر درست کردن چی کار بلدی بکنی؟ اگه این دختره رو دنبال خودت نمی کشوندی و می ذاشتی همون اول کاری حالش و جا می اوردیم، الان رسیده بودیم پیش فرخ.

علیرضا با عصبانیت گفت:

romangram.com | @romangram_com