#پارلا_پارت_218
پکی به سیگارش زد و با دست پیشانیش را گرفت. قطره اشکی را دیدم که از چشمش روی ساعد دست چپش ریخت. دلم برایش سوخت... ولی دلم برای ساقی هم می سوخت... علیرضا ازش سوء استفاده کرده بود... هم جسمی هم روحی... دلم برای خودم هم می سوخت. توی بد مخمصه ای گرفتار شده بودم... تصمیم دیروزم را به خاطر آوردم... آن لحظه بهترین فرصت برای این بود که به خودم نشان بدهم قوی هستم.
به سمت علیرضا رفتم. در دل گفتم:
حرف از سیاست شد... بذار یه کم سیاست به خرج بدم ببینم چی می شه.
کنارش نشستم و بازویش را با یک دست گرفتم با دست دیگر نوازش کردم. او دستی را که پیشانیش را به آن تکیه داده بود پایین انداخت. خوشبختانه گریه نمی کرد ولی بی نهایت ناراحت به نظر می رسید. او را ب*غ*ل کردم و پشتش را نوازش کردم... ولی نه به خاطر علاقه ام بهش... من خیلی بیشتر از آن چیزی که او فکر می کرد به خودش شباهت داشتم. این کار را فقط برای این انجام می دادم که تنها شانس رهایی من و ساقی علاقه ی او به من بود. من که در این کار مهارت داشتم پس چرا نباید ازش استفاده می کردم؟
صورتش را ب*و*سیدم و گفتم:
ببخشید... عصبانی شدم... نباید سر تو خالی می کردم.
او هم دستش را پشت من گذاشت. او را بیشتر به خودم فشار دادم و گفتم:
من و ببخش... ببخش که غیر قابل تحملم.
علیرضا چیزی نگفت ولی از ریتم نفس کشیدنش متوجه شدم که آرام شده است. در دل گفتم:
تو این دنیا همه از احساس هم سوء استفاده می کنند!... منم روش!
نتیجه ی صمیمی شدن با علیرضا برایم مهم نبود... به بهایش فکر می کردم... آزادی! هیچ ارزشی بالاتر از آزادی نیست. ارزشی که خیلی ها جانشان را برایش از دست دادند... من که از چیزهایی کمتر از جان می خواستم مایه بگذارم... .
******
با صدای علیرضا از خواب بیدار شدم. چند بار پلک زدم و به سقف خیره شدم. هوا هنوز کاملا روشن نشده بود. علیرضا لباس بیرون پوشیده بود. پوشیدن آن لباس های مارک دار و گران قیمت در آن شرایط عجیب به نظر می رسید. یک تی شرت مشکی و شلوار لی سورمه ای پوشیده بود. بارانی شیک و کوتاه خاکستری رنگی هم به تن داشت. در حالی که شال گردن سورمه ای رنگی را دور گردنش می انداخت گفت:
پاشو... باید بریم... زود حاضر شو تا سعید و عصبانی نکردی.
کم کم داشتم به اسم سعید آلرژی پیدا می کردم. با بی حالی روی تخت نشستم و گفتم:
کجا می ریم؟
علیرضا یک سری از وسایلش را که این طرف و آن طرف ریخته بود را توی ساکی چپاند و گفت:
مگه قرار بود تا ابد اینجا بمونیم؟ قرار بود یه نصفه روز بمونیم... یه سری از کارهامون به هم ریخت مجبور شدیم بیشتر بمونیم.
آهی کشیدم. بدنم هنوز کوفته بود و سرم درد می کرد. گلودردم بهتر شده بود و دیگر تب نداشتم. از جایم بلند شدم و مانتویم را پوشیدم. موهایم را بالای سرم جمع کردم و شالم را با بی حوصلگی روی سرم انداختم. سوئی شرتم را پوشیدم و روی تخت نامرتب نشستم. می دانستم قیافه ی چندش آوری پیدا کرده ام. مریض بودم و چند روز بود که حمام نرفته بودم. از همه بدتر این که آرایش هم نداشتم. در عوض علیرضا... حتی در آن شرایط هم موهایش را اتو کرده بود و عطر خوش بو و م*س*ت کننده ای زده بود... آن قدر خوش تیپ شده بود که انگار داشت سر قرار می رفت. در دل گفتم:
romangram.com | @romangram_com